از روایات استفاده می شود، سفیانی از نسل ابوسفیان و امیه می باشد. البته اینان نیز واقعاً عرب و از قریش نیستند، بلکه به عبد مناف و قریش ملحق شده اند. برای روشن شدن حقیقت امر، باید چند امر بررسی شود . 

بررسی روایت گویای این نکته است که سفیانی از نسل ابوسفیان و ادامه دهنده راه اوست . این مطلب را می توان با توجه به نکات زیر امری ثابت شده دانست:

الف) خروج از روم با هویت نصرانی

از مرحوم شیخ طوسی، از بشربن غالب (بشر و بشیر دو برادر هستند که دعای عرفه را از امام حسین علیه السلام نقل می کنند) روایتی نقل شده است که البته روایت به معصوم علیه السلام منتهی نمی شود:

عنه، عن أبی النصر إسماعیل بن عبدالله بن میمون بن عبد الحمید بن أبی الرجال العجلی قال: حدثنا محمد بن عبدالرحمان بن أبی لیلی قال: حدثنا جعفر بن سعد الکاهلی، عن الأعمش، عن بشر بن غالب قال: یقبل السفیانی من بلاد الروم متنصرا فی عنقه صلیب وهو صاحب القوم؛ (الغیبه، طوسی، ص462.) سفیانی از سرزمین روم، در حالی که نصرانی و در گردنش علامت صلیب است [و مظاهر نصرانیت دارد] خروج می کند و او فرمانده گروهی است.

در بعضی از نسخه ها، به جای «متنصرا»، «منتصرا»، یعنی پیروزمندانه آمده؛ ولی به قرینه فی عنقه صلیب، «متنصرا» صحیح است.

براساس این روایت، ریشه سفیانی از روم (غرب) است. اکنون باید به کتاب های جغرافیایی مراجعه و معلوم کرد که روم آن روز در (هنگام صدور چنین روایتی) بر چه مکان هایی انطباق داشته، آیا منظور شامات، یا آندلس و یا ایتالیا است؟ هر کجا باشد، قطع نظر از بحث سندی در این روایت، سفیانی متاعی است که از آن طرف مرزها برای سرزمین های اسلامی صادر شده و او را از آن سوی مرزها می فرستند.

ب) تصریح روایات به اموی بودن سفیانی

روایتی از امام صادق علیه السلام از امیرالمومنین علیه السلام در این زمینه وارد شده است:

حدثنا محمد بن علی ماجیلویه رضی الله عنه قال: حدثنا عمی محمد بن أبی القاسم، عن محمد بن علی الکوفی، عن محمد بن أبی عمیر، عن عمر بن أذینه قال: قال ابوعبداللهعلیه السلام : «قال أبی علیه السلام : قال أمیر المؤمنین علیه السلام :یخرج ابن آکله الأکباد من الوادی الیابس، وهو رجل ربعه، وحش الوجه، ضخم الهامه، بوجهه أثر جدری، إذا رأیته حسبته أعور، اسمه عثمان، وأبوه عنبسه، وهو من ولد أبی سفیان، حَتَّی یأتی أرضا ذات قرار ومعین فیستوی علی منبرها؛ (کمال الدین و تمام النعمه، ج2، ص651، ب57، ح9؛ معجم أحادیث الإمام المهدی علیه السلام ، ج4، ص120.) پسر هندجگرخوار از بیابانی خشک [شام] خروج می کند. او مردی است چهار شانه و زشت رو و صورتی دارد چون حیوانات درنده خو، و سری بزرگ و آبله رو. چون او را ببینی، می پنداری یک چشم است. نامش عثمان و نام پدرش عنبسه و از فرزندان ابوسفیان است تا به سرزمینی که دارای قرارگاه و خرّمی است، می رسد و در آن جا بر تخت سلطنت می نشیند.

ج) روش اموی گونه سفیانی

از امام باقرعلیه السلام چنین نقل شده است:

ویظهر السفیانی ومن معه حَتَّی لا یکون له همه إلا آل محمد وشیعتهم فیبعث بعثا إلی الکوفه، فیصاب بأناس من شیعه آل محمد بالکوفه قتلا وصلبا، وتقبل رایه من خراسان حَتَّی تنزل ساحل دجله. یخرج رجل من الموالی ضعیف ومن تبعه فیصاب بظهر الکوفه. ویبعث بعثا إلی المدینه فیقتل بها رجلا ویهرب المهدی والمنصور منها، ویؤخذ آل محمد صغیرهم وکبیرهم لا یترک منهم أحد إلا حبسویخرج الجیش فی طلب الرجلین ویخرج المهدی منها علی سنه موسی خائفا یترقب حَتَّی یقدم مکه. ویقبل الجیش حَتَّی إذا نزلوا البیداء وهو جیش الهملات (الهلال) خسف بهم فلا یفلت منهم إلا مخبر...؛ (تفسیر عیاشی، ج1، ص64، ح 117؛ الغیبه، نعمانی، ص279، ب14، ح67؛ بحار الأنوار، ج 52، ص223.) سفیانی و پیروانش خروج می کنند. او قصدی جز کشتن و آزار اولاد پیغمبر و شیعیان آن ها ندارد. وی یک لشکر به کوفه می فرستد، و جمعی از شیعیان آن جا را می کشد و گروهی را به دار می زند، و لشکری از خراسان می آید و در ساحل شط دجله فرود می آید. مرد ضعیفی از شیعیان با طرفدارانش برای مقابله با سفیانی به بیرون کوفه می رود و مغلوب می گردد. سپس سفیانی لشکر دیگری به مدینه می فرستد. مردی در آن جا کشته می شود و مهدی و منصور فرار می کنند. سفیانی نیز بزرگ و کوچک سادات و ذریه پیغمبر را گرفته و حبس می کند. آن گاه لشکری برای پیدا کردن مهدی و منصور از مدینه بیرون می رود. مهدی همچون موسی بن عمران [که هراسان از مصر خارج شد] هراسان و نگران از مدینه بیرون می رود، و بدین گونه وارد مکه می شود. لشکر اعزامی هم به دنبال وی می آید؛ ولی وقتی به بیابان مکه و مدینه می رسند، به زمین فرو می روند و جز یک نفر که خبر آن ها را می برد، باقی نمی ماند... .

سرلوحه برنامه های سفیانی کشتار آل محمد وشیعه آل محمد است.

هدف اصلی سفیانی کشتن شیعه است و به یهود و مسیحیت کاریندارد؛ چون خودش نصرانی است و از طرف آن ها حمایت می شود. سفیانی فقط با شیعه درگیر می شود؛ چون می داند اسلام ناب محمدی، همان شیعه و تشیع است و تنها قدرتی که جلو آن ها را گرفته، همین تشیع است. این ها وقتی احساس می کنند که دیگر کاری از پیش نمی برند، سفیانی را فرستاده و او نسل کشی را به راه می اندازد (شبیه جریان بحرین امروز).

آیا جنایات سفیانی جدید است؟ در کتاب الغارات تأمل کنید! مولف کتاب، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود الثقفی است. ایشان نوه برادری شهید مختار ثقفی و از اکابر علمای قرن سوم است که در کوفه متولد شد؛ سپس به اصفهان رفت و در 382، یک سال بعد از مرحوم صدوق، وفات کرد. او به قدری با شخصیت و عالم بود که حوزه قم، آمدن او را به قم برای برپایی کرسی درس و حدیث درخواست کرد. رجال نجاشی بیان صاحب کتاب الغارات (ابراهیم بن محمد) را نقل می کند که من کتاب «المعرفه» را در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام نوشته ام، و می خواهم جایی بروم که نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام دشمنی بسیار دارند تا در آن جا امیرالمؤمنین علیه السلام را تبلیغ و مردم را عوض کنم. به او گفتند: چنین مکانی اصفهان است. ایشان به اصفهان رفت و منشاء برکات بسیاری شد وآن جا را تغییر داد که یکی از جهات تغییر اصفهان به تشیع به سبب ایشان بود.(رجال النجاشی، ص16)

در کتاب الغارات در دو جا، نامه سرّی که معاویه به فرمانده جلاد و سرجوخه های اعدام خود (سفیان بن عوف غامدی) نوشته و دستوراتی به وی داده؛ آمده است:

حدثه عن سفیان بن عوف الغامدی قال: دعانی معاویه فقال: إنی باعثک فی جیش کثیف [ ذی أداه وجلاده] فالزم لی جانب الفرات حَتَّی تمر بهیت فتقطعها، فإن وجدت بها جندا فأغر علیهم وإلا فامض حَتَّی تغیر علی الأنبار، فإن لم تجد بها جندا فامض حَتَّی تغیر علی المدائن ثم أقبل إلی، واتق أن تقرب الکوفه، واعلم أنک إن أغرت علی [ أهل ] الأنبار وأهل المدائن فکأنک أغرت علی الکوفه، إن هذه الغارات یا سفیان علی أهل العراق ترهب قلوبهم وتجرئ کل من کان له فینا هوی [ منهم ] ویری فراقهم، وتدعو إلینا کل من کان یخاف الدوائر، وخرب کل ما مررت به [ من القری]، واقتل کل من لقیت ممن لیس هو علی رأیک، واحرب الأموال، فإنه شبیه بالقتل وهو أوجع للقلوب. قال: فخرجت من عنده فعسکرت وقام معاویه فی الناس [ خطیبا] فحمد الله وأثنی علیه ثم قال: أما بعد أیها الناس فانتدبوا مع سفیان بن عوف فإنه وجه عظیم فیه أجر عظیم سریعه فیه أوبتکم إن شاء الله، ثم نزل؛(الغارات، ج2، ص464 – 467.)

سفیان بن عوف غامدی می گوید : معاویه به من گفت:من تو را با سپاه و تجهیزات کامل نظامی می فرستم...وقتی به عراق رسیدی روستاها را بر سر مردم خراب کن، و هر کس را که بر رأی تو نیست؛ بکش... .

پس، منظور معاویه این است که شیعه را بکش و اموالشان را غارت کن! که شیعه حق هستی ندارد.

از مقایسه عبارت الغارات: «واقتل کل من لقیت ممن لیس هو علی رأیک، واحرب الأموال...» ؛ با عبارت عیاشی: «ویظهر السفیانی ومن معه حَتَّی لا یکون له همه إلا آل محمد صلی الله علیه و آله ...»؛ چنین برمی آید که سفیانی جریانی ممتد و دنباله دار است. لذا امام صادق علیه السلام می فرماید:

عَنْ أَبِی عبدالله علیه السلام قَالَ إِنَّا وَ آلَ أَبِی سُفْیانَ أَهْلُ بَیتَینِ تَعَادَینَا فِی اللَّهِ قُلْنَا صَدَقَ اللَّهُ وَ قَالُوا کَذَبَ اللَّهُ قَاتَلَ ابوسُفْیانَ رَسُولَ اللَّهِ

صلی الله علیه و آله وَ قَاتَلَ مُعَاوِیهُ عَلِی بن أَبِی طَالِبٍ علیه السلام وَ قَاتَلَ یزِیدُ بن مُعَاوِیهَ الْحُسَینَ بن عَلِی علیه السلام وَ السُّفْیانِی یقَاتِلُ الْقَائِمَ عجل الله تعالی فرجه الشریف ؛(بحارالأنوار، ج 52، ص190.) ما و اولاد ابوسفیان دو خانواده هستیم که برای خدا با آن ها کشمکش و مشکل داریم. ما می گوییم: خدا راست گفته؛ ولی آن ها می گویند: خدا دروغ گفته است! ابوسفیان با پیغمبر؛ و معاویه با علی بن ابی طالب؛ و یزید با حسین بن علی به نزاع و جنگ برخاستند و سفیانی نیز با قائم ما می جنگد.

صاحب کتاب الغارات در جای دیگر از کتاب خود، دستورمعاویه به بسر بن ارطاه را نقل می کند:

قال: خرج عدی بن حاتم وجریر بن عبدالله البجلی وحنظله الکاتب من الکوفه إلی قرقیسیاء قالوا: لا نقیم ببلده یعاب فیها عثمان. ولحق بمعاویه من أصحاب علی علیه السلام ابن العشبه ووائل بن حجر الحضرمی، وخبره فی قصه بسر بن أبی أرطاه لعنه الله. عن بکر بن عیسی قال: لما بلغ معاویه تفرق أصحاب علی علیه السلام وتخاذلهم و ترکهم إیاه، وأنه بلغ من أمرهم انه یندبهم إلی السواد فیأبون أرسل بسر بن أرطاه إلی المدینه فی جیش من أهل الشام، فسار حَتَّی قدمهم فدعی الناس إلی البیعه فأجابوه وحرق بها دورا من دور الأنصار وغیرهم من شیعه علی ثم سار إلی مکه ثم توجه إلی الیمن لا یمر بقوم یری أن لهم لعلی رأیا 

إلا قتلهم واستباح أموالهم، وبلغ ذلک علیا علیه السلام فقام وخطب وحمد الله وأثنی علیه وصلی علی النبی صلی الله علیه و آله وذکر مسیر بسر بن أرطاه لعنه الله إلی الیمن، وذکر تخاذل أصحابه وترکهم الحق والبلیه التی دخلت علیهم وقال: لو تطیعونی فی الحق کما یطیع عدوکم صاحبهم فی الباطل ما ظهروا علیکم. وقد کان الناس کرهوا علیا ودخلهم الشک والفتنه ورکنوا إلی الدنیا وقلّ مناصحوه، فکان أهل البصره علی خلافه والبغض له، وجلّ أهل الکوفه وقراؤهم، وأهل الشام وقریش کلها؛(الغارات، ج2، ص553.) هنگامی که به معاویه خبر رسید، یاران علی علیه السلام متفرق شده اند... به بسر بن ارطاه هجوم به مدینه را دستور داد و بسر بن ارطاه، خانه های انصار و غیر انصار از شیعهعلی را آتش زد، وسپس به سوی مکه و بعد به طرف یمن متوجه شد. بسربن ارطاه در مسیرش، هرکس را که طرفدار علی بود، می کشت و اموالش را غارت می کرد. این شجره ملعونه و طرفدارانشان همیشه علیه شیعه بودند. حساب این ها از اهل سنت جدا است. این ها به تعبیر حضرت، درنده خو و وحشی [وحش الوجه] هستند. وقتی این خبر به مولا علی علیه السلام رسید، بلند شد و خطبه خواند و خدا را حمد کرد و... .

جریان سفیانی در آخرالزمان به جریان بنی امیه و معاویه شبیه است. سفیانی جز کشتن شیعه (نسل کشی) هیچ دغدغه و هدفی ندارد.

د) هویت اعتقادی امویان

امیرالمؤمنین هنگام بسیج مردم برای جنگ صفین، در مورد این ها فرمود:

مَا أَسْلَمُوا وَ لَکِنِ اسْتَسْلَمُوا وَ أَسَرُّوا الْکُفْرَ فَلَمَّا وَجَدُوا أَعْوَاناً عَلَیهِ أَظْهَرُوه؛(نهج البلاغه، ص374.) اسلام را نپذیرفتند؛ بلکه از بیم تسلیم شدند و کفر را پنهان کردند. اگر یارانی بیابند، کفر [خود را] آشکار می کنند و از اسلام سر برمی تابند.

همچنین می فرماید:

«به سوی کسانی حمله کنید که این ها از بازماندگان جنگ احزاب (خندق) و مشرکین هستند. به جنگ کسانی بروید که قائلند خدا ورسولش دروغ می گویند».

پس باید در اعتقادات و عملکرد این ها تامل کنیم. جریان سفیانی جریان تازه ای نیست؛ بلکه دنباله عمل و جنایات امویین است. وضعیت امویین به گونه ای بود که:

ملکنا فکان العفو منّا سجیه

فلمّا ملکتم سال بالدّم ابطح(1)

زمانی که ما به حکومت رسیدیم و قدرت را به دست گرفتیم، بخشش و گذشت، خوی و عادت ما بود؛ امّا زمانی که شما به قدرت رسیدید، خون سراسر صحرای مکه را فرا گرفت و هیچ جا، حتی مکه مکرمه امن نبود.

از این روایات استفاده می شود که سفیانی با خصوصیات مذکور، از نسل امویین بوده و از روم می آید و هویت اعتقادی او نصرانی است. اکنون جای این سؤال است که آیا امویین عرب هستند، یا وارداتی و به اصطلاح از آن طرف مرزها آمده اند و غیر عرب می باشند؟

2. هویت و نژاد امیه

در این زمینه چند مطلب باید مورد بررسی قرار گیرد: ارتباط امیه با عبدشمس، ریشه امیه و اعتقادات امویین.

مطلب اول : ارتباط امیه با عبدشمس

آیا امیه و بنی امیه با عبدشمس ارتباط دارند؟ نقل شده است که هاشم (جدّ اعلای پیامبر) و عبد شمس برادر و دو قلو بوده اند. هنگام تولد، انگشت هاشم به پیشانی عبد شمس چسبیده بود که انگشت را از پیشانی با شمشیر جدا کردند و گفتند: تا آخر بین این ها جنگ خواهد بود. در واقع به این طریق تطیر و فال بد زدند.

اولین کسی که متعرض این جریان می شود، طبری (م310) مورخ معروف اهل سنت است که این جریان را بدون سند ذکر کرده و می گوید:

و قیل إن عبدشمس و هاشما توأمان وإن أحدهما ولد قبل صاحبه وأصبع له ملتصقه بجبهه صاحبه فنحیت عنها فسال من ذلک دم فتطیر من ذلک؛(تاریخ طبری، ج2، ص13.) و گفته شده است که عبد شمس و هاشم دو برادر دو قلو بودند و انگشت یکی به پیشانی دیگری چسبیده بود. پس از آن که جدا کردند، خون جاری شد، و این را به فال بد گرفتند [که این دو برادر همیشه بینشان جنگ و خونریزی خواهد بود].

ملاحظه می شود که طبری، هنگام نقل این جریان، می گوید: «قیل» و سند ارائه نمی دهد. قصد دارند با یک «قیل» عبدشمس را جزء قریش دانسته و بعد با یک «قیل» دیگر، به بنی امیه شناسنامه عربی و قریشی بدهند و این عناصر نفوذی را عرب بخوانند که مسلمانند و کارهایشان صبغه اسلامی دارد و دیگرانحق مخالفت با آن ها را ندارند.

مقریزی (م845) نیز می گوید: 

وقد کانت المنافره لا تزال بین بنی هاشم وبنی عبد شمس بحیث أنه یقال إن هاشما وعبدشمس ولدا توأمین فخرج عبد شمس فی الولاده قبل هاشم وقد لصقت أصبع أحدهما بجبهه الآخر فلما نزعت دمّی المکان، فقیل سیکون بینهما أو بین ولدیهما دم، فکان کذلک.(النزاع والتخاصم، ص 47.)

مقریزی نیز در نقل این جریان، «یقال» می گوید. آیا با «یقال» ادعا اثبات می شود؟

این جریان در کتاب های شیعه نیز منعکس شده است. علی بن یوسف حلی آورده است:

ولد هاشم وعبد شمس توأمان فی بطن واحد، فقیل: إنه أخرج أحدهما وإصبعه ملتصقه بجبهه الآخر، فلما أزیلت من موضعها أدمیت، فقیل: یکون بینهما دم.(العدد القویه، ص140. علی بن یوسف (متوفی 705) معمولا از منابع اهل سنت نقل می کند.)

علامه مجلسی نیز در بحارالانوار(بحارالانوار، ج15، ص161) از ایشان نقل می کند، و سپس مرحوم شیخ عباس قمی در الانوار البهیه (الأنوار البهیه، ص28.) این داستان را می آورد. نکته قابل دقت این که علی بن یوسف حلی نیز این جریان را از کتاب های عامه نقل می کند.

بنابراین، قصه ارتباط و برادری عبد شمس با هاشم مستند و قابل پذیرش نیست.

مطلب دوم: ریشه و نسب امیه

بر فرض این که جریان مذکور واقعیت داشته و عبدشمس برادر هاشم باشد، آیا به بنی امیه ارتباط دارد؟ آیا بنی امیه، قریشی هستند و امیه فرزند عبدشمس است؟ ظاهر مطلب، بلکه واقع مطلب این است که بین عبدشمس و امیه هیچ ارتباطی نیست. امیه برده عبدشمس بوده است، نه فرزند او. لذا او و نسل او رومی بوده، و عرب و قرشی نیستند. در تبیین و اثبات این مطلب ابتدا به فرمایش امام علی، امیرالمؤمنین علیه السلام استناد می شود:

مولا، امیرالمومنین علیه السلام در نامه ای (نهج البلاغه، نامه17) برای معاویه می نویسد:

وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ؛ خاندانی را که حسبی است شایسته، همچون کسی نیست که خود را بدان خاندان بسته می باشد.

علامه مجلسی در بحارالانوار ذیل این عبارت، ابتدا بیان ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه را در این مورد نقل می کند:

وأما قوله: ولا الصریح کاللصیق ای الصریح فی الاسلام الذی أسلم اعتقادا وإخلاصا لیس کاللصیق الذی أسلم خوفا من السیف أو رغبه فی الدنیا؛ صریح کسی است که از روی اعتقاد و اخلاص اسلام آورده؛ ولی لصیق کسی است که از روی ترس از شمشیر و یا به خاطر منافع دنیوی اسلام آورده است.ابن ابی الحدید در این موضوع به بنی امیه تمایلی پیدا می کند؛ هرچند نمی تواند خیلی به دفاع برآید. علامه مجلسی سپس می گوید:

الظاهر أن قوله: «کاللصیق» إشاره إلی ما هو المشهور فی نسب معاویه کما سیأتی وقد بسط الکلام فی ذلک فی موضع آخر من هذا الشرح وتجاهل هنا حفظا لناموس معاویه. وقد ذکر بعض علمائنا فی رساله فی الإمامه أن أمیه لم یکن من صلب عبد شمس وإنما هو عبد من الروم فاستلحقه عبد شمس ونسبه إلی نفسه وکانت العرب فی الجاهلیه إذا کان لأحدهم عبد وأراد أن ینسبه إلی نفسه أعتقه وزوّجه کریمه من العرب فیلحق بنسبه قال: وبمثل ذلک نسب العوّام ابوالزبیر إلی خویلد فبنو أمیه قاطبه لیسوا من قریش وإنما لحقوا ولصقوا بهم قال: ویصدق ذلک 

قول أمیر المؤمنین علیه السلام جوابا عن کتابه وادعائه «إنا بنو عبد مناف» : لیس المهاجر کالطلیق ولا الصریح کاللصیق ولم یستطع معاویه إنکار ذلک انتهی؛ (بحارالانوار، ج33، ص107) لصیق اشاره دارد به آنچه در نسب معاویه مشهور است. معاویه فرزند چه کسی است؟ فرزند ابوسفیان است، یا ابوسفیان یکی از پدران معاویه است. بعضی از علمای ما [طبق بیان رساله ای در امامت که همان کتاب الزام النواصب است] گفته اند امیه فرزند عبد شمس نبود، بلکه برده ای از روم بود که عبدشمس او را به خودش ملحق کرد و روش عرب جاهلی این بود که اگر کسی مالک برده ای بود و در نظر داشت آن برده را بهخود نسبت دهد، ابتدا او را آزاد می کرد و سپس دختری از عرب به او می داد و بعد او را به خودش ملحق می کرد. پس، امیه به این طریق فرزند عبدشمس شد و مثل همین مورد، عوام پدر زبیر بود. پس همه بنی امیه از قریش نیستند؛ بلکه بنی امیه را به این طریق به عرب چسباندند. تایید این مطلب قول امیرالمومنین علیه السلام است که در جواب نامه ادعاهای معاویه بیان فرموده است. حضرت امیر علیه السلام در جواب ادعای معاویه که می گوید: إنا بنو عبد مناف؛ می فرماید: لیس المهاجر کالطلیق ولا الصریح کاللصیق و معاویه نیز نتوانست این مطلب حضرت را انکار کند.

آنچه مرحوم علامه در تبیین نامه حضرت بیان کردند، برگرفته از کلام صاحب الزام النواصب است.(إلزام النواصب، مفلح بن راشد)

قبل از این دو بزرگوار باید از مرحوم ابوالقاسم کوفی یاد کرد. وی در کتاب «الاستغاثه» آورده است:

ولقد رویناه من طریق علماء أهل البیت علیهم السلام فی أسرار علومهم التی خرجت عنهم إلی علماء شیعتهم أن قوما ینتسبون إلی قریش ولیسوا هم من قریش فی حقیقه النسب، وهذا مما لا یجوز أن یعرفه إلا فی معرفه معدن النبوه وورثه علم الرساله، وذلک مثل بنی أمیه ذکروا أنهم من قریش ولیسوا من قریش وإن أصلهم من الروم، وفیهم تأویل هذه الآیه «بسم الله الرحمن الرحیمألم غلبت الروم فی أدنی الأرض وهم من بعد غلبهم سیغلبون» معناه أنهم غلبوا علی الملک وسیغلبهم علی ذلک بنو العباس وذلک أن العرب فی الجاهلیه إذا کان لأحد عبد فأراد أن ینسبه ویلحقه بنسبه فعل ذلک وجاز عندهم... وکان عبد شمس بن عبد مناف أخا هاشم بن عبد مناف قد تبنی عبدا له رومیا یقال له أمیه فنسبه عبد شمس إلی نفسه فنسب أمیه بن عبد شمس فدرج نسبه کذلک إلی هذه الغایه. فأصل بنی أمیه من الروم ونسبهم فی قریش...؛(الاستغاثه، ابوالقاسم الکوفی (قرن4)، ج1، ص74 – 82)... عده ای را به قریش نسبت می دهند؛ ولی قریشی نیستند و شناخت ریشه این افراد فقط از طریق وارثان علم رسالت می باشد، و مثل عده ای که خودشان را به قریش نسبت می دهند؛ ولی از قریش نیستند، بنی امیه هستند که اصل آن ها از روم است... .

در صورت پذیرش این مطلب، کار بر اهل سنت بسیار سخت می شود؛ زیرا اهل سنت یکی از مصادیق روایت «الائمه اثناعشر» را معاویه می دانند. نُه قول و تفسیر نسبت به این روایت وجود دارد که در هشت قول از این اقوال معاویه و یزید هم جزء خلفا هستند! جمله ای را از پیامبر نقل کرده اند که:

سمعت النبی صلّی اللَّه علیه و آله یقول: الأئمّه بعدی إثنا عشر ثمّ أخفی صوته فسمعته یقول: کلّهم من قریش؛(کفایه الأثر، ص77؛ اثبات الهداه، ج1، ص 582.) راوی می گوید: من جمله ای از روایت را نشنیدم. پس، شنیدم که می فرماید: همه آن ها از قریش هستند.وقتی بنی امیه از قریش نباشند، چگونه این ها به عنوان خلفای قریش معرفی می شوند. این ها باید ثابت کنند که بنی امیه عرب هستند.

مرحوم کاشف الغطا در پاسخ سؤالی در این مورد می فرماید:

پدر امیه و هاشم یکی نبوده؛ زیرا امیه فرزند صلبی عبدشمس نبوده؛ بلکه بچه ای بوده که عبدشمس اورا به فرزند خواندگی قبول کرده است. سپس برای تایید حرف خودش به کلام امیرالمومنین استناد می کند.(جنه المأوی، ص253.)

مرحوم مقدس اردبیلی نیز می گوید:

مشهور است که امیه، غلام رومی از آن عبد شمس بود و او رومی بود و چون زیرک و فهیم بود، عبد شمس اورا آزاد کرد و به فرزندی پذیرفت.(حدیقه الشیعه، ج1، ص475.)

مرحوم شیخ عباس قمی (الانوار البهیه، ص28.) همین مطلب را از کامل بهایی (کامل بهایی، ص272.) نقل می کند که امیه غلام رومی و از آنِ عبد شمس بود و چون او را زیرک یافت، وی را آزاد کرد و سپس به فرزندی خود قبول کرد. به همین جهت گفته اند: امیه فرزند عبد شمس بوده و این رسم در بین عرب جاهلیت مرسوم بوده است.

بنابراین، بنی امیه به عبد شمس ارتباط ندارد و بر این فرض که قصه دو قلو بودن عبدشمس و هاشم ثابت شود، بین بنی امیه و عبد شمس ارتباطی نیست و این حرف از قرن چهارم هجری مطرح بوده است.

مطلب سوم: اعتقادات بنی امیه

در این قسمت فقط به کلمات برخی از علمای اهل سنت اشاره می کنیم:

بیان ابن عبدالبر در مورد اعتقادات ابوسفیان و بنی امیه

ابن عبدالبر (متوفی 463) مالکی است و در بین اهل سنت دارای جایگاه و صاحب مولفاتی است. ایشان می گوید:

1. وفی خبر ابن الزبیر أنه رآه یوم الیرموک قال: فکانت الروم إذا ظهرت قال ابوسفیان إیه بنی الأصفر فإذا کشفهم المسلمون قال ابوسفیان : وبنو الأصفر الملوک ملوک الروم ؛ لم یبق منهم مذکور. فحدث به ابن الزبیر أباه لما فتح الله علی المسلمین فقال الزبیر: قاتله الله یأبی إلا نفاقا أولسنا خیرا له من بنی الأصفر؛ در خبر ابن زبیر آمده است که ابوسفیان در جنگ یرموک شرکت کرد. اگر رومی ها پیروز می شدند، مسرور می شد و دست مریزاد به رومی ها می گفت و روزی که مسلمانان غالب می شدند، ابوسفیان می گفت: پادشاه اگر بخواهید، فقط پادشاهان روم و این جمله را آهسته می گفت. ابن زبیر می گوید: من این جملات ابوسفیان را هنگامی که جنگ به نفع مسلمانان خاتمه یافت، به پدرم گفتم. زبیر گفت: خداوند ابوسفیان را بکشد! او همیشه منافق است. آیا ما از دین رومی ها برایش بهتر نیستیم؟!

2. وذکر ابن المبارک عن مالک ابن مغول عن أبی أبجر قال لما بویع لأبی بکر الصدیق جاء ابوسفیان إلی علی فقال: أغلبکم علی هذا الأمر أقل بیت فی قریش أما والله لأملأنها خیلا ورجالا إن شئت. فقال علی: ما زلت عدوا للإسلام وأهله فما ضرّ ذلک الإسلام وأهله شیئا إنا رأیناأبا بکر لها أهلا وهذا الخبر مما رواه عبد الرزاق عن ابن المبارک؛ ابن مبارک از مالک بن مغول و او از ابی ابجر نقل می کند که وقتی با ابوبکر بیعت شد، ابوسفیان نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت: پست ترین خانواده از قریش بر شما در امر خلافت پیروز شد؛ اما به خداقسم اگر بخواهی نیروهای سواره و پیاده برای تو آماده می کنم! علی علیه السلام فرمود: تو همیشه دشمن اسلام و مسلمین بودی!

3. روی عن الحسن أن أبا سفیان دخل علی عثمان حین صارت الخلافه الیه فقال: قد صارت إلیک بعد تیم وعدی فأدرها کالکره واجعل أوتادها بنی أمیه فإنما هو الملک ولا أدری ما جنه ولا نار. فصاح به عثمان: قم عنی فعل الله بک و فعل؛ هنگامی که خلافت به عثمان رسید، ابوسفیان نزد عثمان رفت و گفت: بعد حکومت اولی و دومی نوبت شما رسید؛ حکومت را مانند توپ به یکدیگر پاس دهید و اساس حکومتت را بر بنی امیه قرار بده؛ چون خلافت پادشاهی است و من به بهشت و دوزخ اعتقادی ندارم. در این هنگام عثمان بر او فریاد کشید و به او گفت: بلند شو که خداوند با تو چه کند!

4. وله أخبار من نحو هذا ردیه ذکرها أهل الأخبار لم أذکرها وفی بعضها ما یدل علی أنه لم یکن إسلامه سالما ولکن حدیث سعید بن المسیب یدل علی صحه إسلامه والله أعلم؛ سپس ابن عبدالبر می گوید: ابوسفیان اخبار قبیح و ناخوشایند، مثل این موارد دارد که اهل اخبار آن را نقل کرده اند و من آن ها را نقل نمی کنم و در بعضی از این اخبار، مواردی یافت می شود که دلالت می کند اسلام ابوسفیان صحیح نبود.(الاستیعاب، ج4، ص1679)

بیان ابن ابی الحدید درمورد اعتقادات بنی امیه

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید:

فإن قلت: فما معنی قوله: ولبئس الخلف خلفا یتبع سلفا هوی فی نار جهنم؟ وهل یعاب المسلم بأن سلفه کانوا کفارا؟ قلت: نعم، إذا تبع آثار سلفه واحتذی حذوهم، وأمیرالمؤمنین علیه السلام ما عاب معاویه بأن سلفه کفار فقط، بل بکونه متبعا لهم؛(شرح نهج البلاغه، ج15، ص119) اگر گفته شود که معنای قول بدترین بازماندگان، کسانی هستند که تابع گذشتگان خود باشند که آن گذشتگان در آتش جهنم هستند؛ چیست؟ و آیا برای مسلمان عیب است که گذشتگان او کافر باشند؟ مثلا پدر معاویه در جهنم باشد؛ جواب من [ابن ابی الحدید] این است که بله عیب است؛ در صورتی که بازمانده تابع روش و طریق گذشتگان خود باشد و از آنان پیروی کند. امیرالمؤمنین، معاویه را فقط به این دلیل که پدرانش کافر بودند، سرزنش نکرد؛ بلکه ملامت معاویه به دلیل پیروی معاویه از سلف و پدران خود بود.

نسب یزید

گفته شده احتمالا پدر یزید معاویه نبود. به احتمال زیاد به علت وجود قاعده فراش، فرزند زنازاده «میسون» را به معاویه منتسب ساختند. قاعده فراش بیان می کند که اگر فرزندی در مدت زوجیت زنی با مردی متولد شود و مرد نگوید که این فرزند من نیست، بچه را به او منتسب می کنند؛ چه از او باشد چه نباشد. نسب یزید از دیدگاه برخی از مورخان و نسب شناسان مورد طعن و رد قرار گرفته است. زیرا زمانی که میسون را پیش معاویه بردند، وی به یزید از غلام پدرش آبستن بوده است. ( نخجوانی، هند و شاه بن سنجر بن عبدالله، تجارب السلف، ص 67 ) میسون، مادر یزید، از قبیله کلبیان و دختر بَجدَل کلبی است. (مجلسی، محن الابرار ترجمه مقتل بحارالانوار، ص 428) زمانی که شهرت زیبایی و اندام موزون او به گوش معاویه رسید، معاویه، ندیده عاشق او شد و در سن 52 سالگی او را به کاخ فراخواند و با او ازدواج کرد. میسون، زنی بود از قبیله مسیحیان، و یزید نیز در دامن همین قبیله بزرگ شد و مسیحیان را به مسلمانان ترجیح می داد. تا آن جایی که برای پسرش «خالد» مربّیان مسیحی آورد. زمانی که میسون با معاویه ازدواج کرد، باکره نبود. نطفه یزید نیز زمانی بسته شد که میسون با غلام پدرش، رابطه برقرار کرد و از او حامله شد. (شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، ج 2، ص 547)